آذر ماه ۱۳۹۵، آلمان
بار اول بود تصویر
مردی سالخورده را در تقلای به دوش کشیدن باری سنگین میدیدم. تصویر، چهره ی مردی کرد بود به نام خِضر. آن روز جهان پر بود از تصاویر او. صورت پیر مرد بر اثر عفونت لثه ورم کرده بود. به سختی بار را بر دوش خود جای میداد و رو به دوربین میگفت، هفتاد
سالِ است. میگفت برای سیر کردن شکم زن و بچه اش راهی جزء کولبری برایش باقی نمانده. خِضر تنها نبود. پیرامونش پُر بود از مردان پیر و جوان، همه مثل هم. همانندیشان در جَبر زندگیشان بود؛ بیکاری، جَبر سرنوشتشان. پیِ کار میگشتند و کاری نبود. به کار جان فرسایی تَن می دادند تا زن و بچه شان گرسنه نمانند. بارهای سنگین را بر دوش میکشیدند نفس زنان وعرق ریزان، در کوره راههای کوهستانِ عراق و ایران. کوه به کوه راه میبُریدند. هر روز رنجی تازه بود و هر لحظه خطری در کمین جان.
رنج خِضر بغض روح و بار خاطرم شد، دو ماه بعد به ایران رفتم.
سیزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵، صفر مرزی، سردشت
«هر بار برای قاچاق به مرز میآییم، جانمان را میفروشیم تا نان فردایمان را در آوریم.» بهمن ۱۷ ساله این را میگفت. بهمن را در یک عصر زمستانی در حالی که سوار بر قاطر از کوهستان بالا میرفت، دیده بودم؛ در صَف دراز قاطرسوارنی در پیچ های کوهستان که به مار پیچ خورده ای می ماند که ابتدا و انتهایش در مِه گم بود. میگفت به ما میگویند قاچاقچی! میگویند کارتان خلاف است. خب ما خودمان این را میدانیم. وقتی که هیچ کسب و کاری نیست، ناچاریم. ناچاریم به این کار پر خطر در این جهنم سرد. میگفت دردها یکی دوتا نیست. تیراندازی مأموران مرزی درد بزرگتری است؛ دردی به مراتب جانسوزتر از کولبری در برف و کولاک. میخواهی نان زن و بچه ات را در بیاوری، اما از چهارسو به تیر میزَنندت. به جُرم کولبری؛ به اسم قاچاق.
ایران طولانیترین مرز را با کشور عراق به طول ۱۴۵۸ کیلومتر دارد. استانهای آذربایجان غربی، کردستان و کرمانشاه از استانهای کردنشین ایراناند. مردمان این استانها اهل سنتاند. جمعیتی بیش از ۴۰ هزار نفر در شهر و روستاهای این مناطق از قاچاق کالا (لوازم خانگی، پارچه، سیگار، مشروب و…) نان خانواده های خود را در میآورند. عموم خانواده های این مناطق پر جمعیتاند و این یعنی که روزی ۴۰۰ هزار نفر به قاچاق وابسته است. افراد زیادی نیز با فروش این کالاها در بازارچههای مرزی و یا دلالی و حمل کالا به شهرهای مرکزی امرار معاش میکنند. من در طی هفت سفر زمینی در سال ۱۳۹۵ و ۱۳۹۶ بیش از ۲۰ روز در این مناطق عکس گرفتم.
در میان کولبران افراد زبده و راه بلدی هستند که وظیفه دارند با دوربین های شکاری، اَمن و نااَمن بودن مسیر را زیر نظر داشته و با بیسیم آن را گزارش دهند.
روستای دولِ بید، شهرستان سردشت. هفدهم اسفند ماه ۱۳۹۵
«حق ما این نیست. ما هشت سال آزگار از این مرزها در جنگ ایران و عراق دفاع کردیم. خون دادیم. اکنون فرزندانمان برای یک لقمه نان مجبورند همچون حیوان بر پشتشان بار حمل کنند و سر آخر هم جانشان را بگذارند روی این کار. آنها ما را همچون حیوان شکار میکنند.»
درویش محمد، شهرستان سردشت
با نزدیک شدن به عصر، کولبرها از روستا و شهرهای اطراف به سمت کوهستان میآیند و به صورت کاروانی از مرز عبور میکنند. در بین آنها از بچه های سیزده- چهارده سال تا مردان هفتاد- هشتاد سال حضور دارند. جوانان تحصیل کردهی نا امید از بازار کار نیز، تعدادشان کم نیست.
محدوده ی مرزی، روستای بیوران، سردشت. پانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵
«پرولتاریا جزء زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن ندارند.»
کارل مارکس
کولبر: «به دوش برنده»
ساده است تا زمانی که حرفهات نباشد. برای آنها اما حرفهشان بود. حرفهشان بود و حرفه، در چهره پیدا بود. کولبر، دیگر یک واژه ساده نبود. کولبر گره خورده بود با نام مردانی که درخت بودند و ریشههاشان درون خاک. انگار در
این بخش جهان تاریخ به شکلی دیگر رقم میخورد. «اکنون» در «گذشته» تنیده بود. خستگی تن بود و بوی باروت. هر بار، باری از آن سو به این سو میکشیدند. دیگر زمین در انتظار شخم نبود. پیش تر، این خاک از قدمهاشان شخم خورده بود. چهرههای رنج کشیده
ی این مردان، خاک را هم فسرده بود. زمین را یارای بذری نبود.
روز از غروب گذشته
بود و کوهستان سراسر سیاهی بود. ترسیده بودم. لباسم از باران دَم غروب خیس بود و حالا دیگر بفهمی نفهمی داشتم یخ میزدم. بعد ظهر، به همراه قاچاقچیان به سوی مرز حرکت کرده بودیم، قرار بود به همراه آنان از کوهستان مرزی به عراق برویم و با آنها برگردیم.
آنها نمیپذیرفتند که من همسفرشان باشم. اول مخالفت کردند، بعد با سماجت من رضایت دادند. اینطور نبود که کاری برای من بکنند یا قاطری در اختیار من قرار دهند. مجبور شدم پا به پایشان پیاده بروم.
با شروع تاریکی همه چیز تغییر کرد. به نقطه ی صفر مرزی رسیدیم، صدای تیربار، سکوت کوهستان را در هم شکست. چیزی پیدا نبود. هرکس جانش را برداشته بود و از مَهلکه می گریخت. انگار صداها می گریختند؛ صدای نفس های پیاپی و مضطرب، صدای سر خوردن سُم ضربه ی اسبان و قاطران روی صخره های یخ زده. وحشت از گلوله و سقوط ترس به جان می ریخت. همه رفتند؛ من ماندم و سکوت و سیاهی.
به سَرم زد تا راه رفته را بازگردم. دست و پایم یخ کرده بود. رَمقی برایم نمانده بود. اما در برابر سرما مقاومت میکردم. میخواستم به مقصد برسم. در آن صخره های پوشیده از برف و یخ برایم بیش از چند متر جلو رفتن میسر نبود. راه را بلد نبودم. از پا افتادم.
دامنه کوه با برف زیادی پوشیده شده است. امکان راه رفتن بر روی آن نیست. کولبران بارشان را بر روی برف به پایین سُر میدهند. دوباره آن را بر روی کول خود سوار میکنند و به راهشان ادامه میدهند. وزن بار بسته به جنس بین چهل تا یک صد کیلو گرم میباشد. و سوار کردن آن بر روی دوش به تنهایی دشوار است.
محدوده مرزی، کرمانشاه. دهم اسفند ماه ۱۳۹۶
بیکاری، بزرگترین مشکل مرزنشینان است. نگاه ایدئولوژیک حاکم باعث شده است، ساکنان این مناطق به سبب تعلقات قومی و مذهبی خود، به مثابهِ «غیر» در نظر گرفته شوند. نگرانی دیگر حکومت، قدرت گرفتن جنبشهای خودمختار کردنشین در مرزهای غرب و شمال غربی کشور است.
در نتیجهٔ این سیاستگذاریهای خاص، حوزههای فرهنگ، سیاست و به ویژه اقتصاد در این مناطق رشدی نکرده است. مرزنشینان نیز خود را قربانیِ تعریفی خاص از شهروند در قاموسِ رسمی میدانند و برخلاف مردم شهرهای مرکزی، بارِ شهروندی درجه دوم را به دوش میکشند. از این رو گرسنه نماندن و کاری برای خود دست و پا کردن را، مقدم بر رعایت قانون میدانند.
آب آرام بود و سبز.
قایق سنگین بود و تا نیمه در آب فرو رفته بود. چون تیغه ی تیزی آب را می شکافت و جلو می رفت. نزدیک روستا که رسیدیم، آب از صفا افتاد. انگار خالی بود روستا. خواب بود.
از قایق بیرون جَستیم و قایق را با طناب به باربند وانت بستیم. داخل قایق همه چیز آرام و امن بود. اما به محض بیرون آمدن ناامن شد.
سرها همه به تَلواسه میچرخید.
بارها که خالی شد کار تمام بود. کار من تمام بود.
«شب پیش ما بمان، الان وسیله به شهر نیست.»
« سرم را بالا آوردم و دیدم مأمور هنگ مرزی بالای سرم است، با یک سرباز بود. بدون اینکه حرفی بزند از فاصله ی دو- سه متری به زانوی پای چپم شلیک کرد. روی زمین افتادم. گفتم چرا شلیک می کنی؟ اینبار به پای راستم شلیک کرد. بعد هم راهشان را گرفتند و رفتند. تا کنون بیش از پنج بار پایم را عمل کردهام و هنوز نمیتوانم راه بروم. پای راستم کوتاه شده است. الان یک سال است خانهی برادرم زندگی می کنم و زن برادرم کارهای من را انجام می دهد. برادرم هم پولی ندارد خرج دَوا و درمانم را بدهد. خودش بیکار است.» فرهاد، کولبر
مریوان. نهم اسفند ماه ۱۳۹۶
با استناد به آمار ثبت شده در مراکز حقوق بشر، در دوازده ماه سال ۲۰۱۶ در مناطق کردنشین بیش از ۷۶ نفر کشته و ۶۴ نفر زخمی شدهاند. شلیک مستقیم گلولهی نیروهای انتظامی، سرمازدگی و بهمن، سقوط از کوه، انفجار مین در مسیر از عوامل کشته و زخمی شدن کولبران کرد بوده است.
شفیع بیست و هفت سالِ در زمستان (۱۳۹۵) زمانی که سوار اسب در حال عبور از مرز بود، هدف شلیک مستقیم گلولهی هنگ مرزی قرار میگیرد. گلوله به سینه راست او اصابت میکند و او را به روی زمین پرت میکند. براثر برخورد شدید پشت سرش به صخره دچار ضایعهی نخاعی می شود. امروز او کاملاً فلج است. پدر و مادرش او را هر روز برای فیزیوتراپی به درمانگاه می برند. به دلیل وضعیت مالی ضعیف، شفیع را بر روی یک در اتاق میخوابانند و حمل میکنند.
منزل پدری شفیع، سردشت. شانزدهم اسفند ماه ۱۳۹۵
«قاچاق کالا بسیار مهم است. گفته میشود ۱۵ میلیارد دلار صرف قاچاق می شود. این عدد حداقلی است که امروز گفته میشود. این خیلی رقم بالایست. تا ۲۰میلیارد و ۲۵میلیارد هم گفته میشود. این ها ضربه به اقتصاد کشور است. جلوی قاچاق باید گرفته شود.
البته سوراخ دعا را گم نکنند. من مُرادم از قاچاق، فلان کوله بر ضعیف نیست که می رود آن طرف یک چیزی را بر می دارد روی کول خودش می آورد این طرف.
این ها که چیزی نیست، این ها اهمیت ندارد. با اینها مبارزه هم نشود اشکالی ندارد.
من قاچاق های سازمان یافته و بزرگ را می گویم. ده ها کانتینر، صدها کانتینر، اجناس گوناگون قاچاق وارد کشور می شود.»
از متن دو سخنرانی آیت الله خامنه ای، رهبر جمهوری اسلامی ایران. فرودین ۱۳۹۶- اردیبهشت ۱۳۹۵
عکس و متن : محمدرضا سلطانی
برنامه نویس : منصور
ترجمه انگلیسی : خلیل رستمخانی
گرافیک : مینو حسنزاده
گفتار متن فارسی : علی جلالی
موسیقی : اَرشان
با تشکر از همهی دوستانی که در این پروژه یاری رساندهاند به ویژه : فرزانه جلالی زینب تسبندی عثمان مُزین وریا دلانگیز پیمان هوشمندزاده مهدی دادخواه کاوه رستمخانی سورن پاگتر
کاری از محمدرضا سلطانی
© تمام حقوق محفوظ است